گاه‌نوشت‌های یک پری

می نویسم تا خفه نشم،همین!

guten nacht

عینکم اذیت می‌کنه.نمی‌دونم به کی فحش بدم که شماره‌ی چشمم ثابت نمیشه تا برم عمل کنم و راحت بشم.یاد لبخند دکترم می‌افتم وقتی اعلام کرد که 6 ماه دیگه باید صبر کنم.حیف که آدم قابل احترام و دوست‌داشتنی بود وگرنه اون لحظه اونقدر عصبی بودم که قابلیت اینو داشتم توی دلم کلی بد و بیراه بهش بگم.
منتظرم این دانشجو دکترائه باهام تماس بگیره.یه جورایی بین زمین و آسمونم.‌آدم خوبیه،قبلا چند باری باهاش برخورد داشتم.خدا کنه این‌بار هم خوب باشه.
سردرد مسخره نمیذاره روی مقاله‌ای که جلوم بازه تمرکز کنم، حوصلشو ندارم.تلگرام رو باز می‌کنم بالا و پایین می‌کنم هیچ خبری نیست.یه چند بار بین تلگرام و مقاله سوییچ می‌کنم و آخر سر به این نتیجه می‌رسم که بهتره دوتاشون رو ببندم.دد لاین تحویل پروژه و گزارش کارآموزی روی مخمه و استرس دارم.همین باعث میشه که برای فرار از افکار قاطی پاتی بیشتر بخوابم یا این‌که فیلم رو جایگزین خواب کنم( با همون کارکرد) تا لااقل یه کم از عذاب وجدانم کمتر بشه.
چای زنجبیلی تلخ رو سر می‌کشم و همون‌قدری که سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم همه‌ی دل‌نگرانی‌های گذشته و آینده میاد جلوی چشمم.
+  دلخوشی این روزهام متمم خوانی منظم هست،هرچند که راه طولانی دارم تا خوب خوندن و خوب فهمیدن، در مورد کیفیتش از خودم راضی نیستم حقیقتا.
++ هیچ موقع فکر نمی‌کردم زبان آلمانی برام جذاب باشه،حتی جذاب‌تر از فرانسوی! یادگیری دست و پا شکسته‌ی آلمانی با اپلیکیشن هم یکی از دلخوشی های چند ماه اخیر هست.
۱ موافق ۰ مخالف

ساغر

با کمی اغماض در مورد رنگ چشم هاش،میتونم بگم خودش بود.

ایستگاه تئاتر شهر پیاده شد...

۱ موافق ۰ مخالف

جمعه نوشت

1. ایمیلم رو ریپلای کرده و با لحن خطاب به دانشجوی دکتراش، به من و اون ایمیل فرستاده.

چیزی که مدت‌ها انتظارش رو می‌کشیدم در گرو پاسخ اون دانشجوی عزیز قرار داره.خب لعنتی چه کاریه، می‌ذاشتی حداقل بین خودتون باشه. :/

2. اتاقم در فرایند رنگ‌کاری قرار داره، در حالی که کل زندگیم توی همه‌جای خونه پخش و پلاست و خودمم مثل آوارگان سومالی گوشه‌ی اتاق مامانم اینا نشستم روی زمین و وسایل مورد نیازم دور و برم پخش هستند، مامان و بابا به آقای رنگ‌کار میگن عیب نداره برو تعطیلات بقیش از شنبه!

اونم میگه وای شما چقد خوبید،کاش همه‌ی مشتری‌ها مثل شما رفتار می‌کردن.

ما هیچ، ما نگاه :((((

3. لهجه چیز غریبیه. وقتی آدم‌هایی رو می‌بینم که حتی بعد از چندین سال زندگی‌کردن توی کشورهای دیگه باز هم لهجه‌ی محل تولدشون رو دارند، این قضیه عجیب‌تر هم میشه.

نمیدونم چند درصد انتخاب خودشون بوده که این لهجه رو حفظ کنند و چند درصد هم به طور غیرارادی این اتفاق میفته.

4. تازگی‌ها با Onenote از خانواده‌ی مایکروسافت آفیس آشنا شدم، ایشون اینقد خوبن که دوست دارم باهاشون ازدواج کنم حتی:)))))

5. این روزها به طرز مشکوکی خوبه،دوست دارم بعضی چیزها منجمد بشن و بمونن. مثل ساعت 12:47 بامداد.

تو بعضی لحظه‌ها دوست دارم یا اون لحظه رو متوقف کنم یا با همون حس خوب بمیرم.

۲ موافق ۰ مخالف

انصافا یه قوطی کمه

ماجرای گرفتن این کتاب این قدر سنگین و عجیب غریبه که از همین الان با یه قوطی هایپ سعی در قورت دادنش دارم. 

O_o


۲ موافق ۰ مخالف

اندر مصائب پایان‌نامه 1

خب بهتره از این بگذریم که برای انتخاب استاد و موضوع پایان‌نامه‌ چه مراحلی رو گذروندم، فقط همین رو بگم که طی چند ماه،چندین موضوع رو بررسی کردم تا آخر سر روزی که با استادم قرار داشتم تا موضوع رو فیکس کنم،دقیقا یک موضوع مشخص توی ذهن دوتامون بود:)
الان نزدیک 1 ماه هست که دارم مقاله می‌خونم.بعد نکات مقاله‌ها رو توی یه فایل word یادداشت می‌کنم.این اواخر حس می‌کنم دیگه یه چیزی گیجه گرفتم بین این همه مقاله! تصمیم گرفتم کمال‌گرایی بیش از حد رو بذارم کنار و چندتا مقاله‌ی شاخص رو انتخاب کنم و یادداشت‌هام در مورد همون‌ها رو برای استادم بفرستم تا در مورد ادامه با هم صحبت کنیم.
وای که از استادم نگم بهتره. از این مدل‌هاست که هیچ وقتی برات نمیذاره. اسمش استاد راهنماست، اما دریغ از راهنمایی. روز آخر گفت ببین من دفترم همین نزدیک دانشگاه هست اگه خواستی بگو تا بیام ببینمت.
خب آخه لعنتی من چی بگم بهت؟!! ایمیل بزنم استاد جان پاشو بیا دانشگاه ببینمت؟
داشتم می‌گفتم. الان که می‌خوام مقاله‌ها رو جمع‌بندی کنم، دارم یه قسمت‌هایی رو از مقاله‌ها به نوشته‌هام اضافه می‌کنم اما حس می‌کنم قبلا اینا رو نوشته‌ بودم. دوباره می‌رم می‌گردم اما هیچی پیدا نمی‌کنم.
در حال حاضر با خودم درگیرم که من این قسمت‌ها رو قبلا کجا نوشتم که حالا هر چی می‌گردم نمیتونم پیداشون کنم؟ نکنه رویای صادقه بوده؟ :))))))
پ.ن1: مهمونم هم اومد و رفت.یه چیز جدید به زندگیم اضافه شد:)
پ.ن2: این چند وقت افرادی رو می‌دیدم که هی ازم می‌پرسیدن خب به سلامتی الان میخوای چیکار کنی؟ یا هدفت چیه کلا و ...
خب اولاش با جزئیات برای همه توضیح می‌دادم، اما از الان دیگه سعی می‌کنم یه جوری بپیچونم و موضوع رو ببرم سمت دیگه‌ای.
امروز این جمله‌ی فیلوسوفیا رو توی دفترچه‌ی بنفشم نوشتم تا جلوی چشمم باشه:
من دارم زندگی مخصوص به خودم رو دنبال می‌کنم، مهم نیست بقیه کجای زندگیشون، به کجا و چی میرسن، من این زندگی رو دوست دارم:)
پ.ن3: راه ارتباطی باهات ندارم متاسفانه، بیشتر از چیزی که فکر می کنی ازت انرژی می گیرم، همیشه برامون بمونی :*
۴ موافق ۰ مخالف

زندگی دوگانه یا دوگانه ای به نام زندگی؟

1. سه شنبه قراره اولین تجربه ی هاست بودنم رو تو اینجا تجربه کنم!

استرررس دارم،شدددید!!!

همش فکر می کنم که نکنه هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم با مهمونم!

نکنه بهش خوش نگذره و حوصله اش سر بره؟!

نکنه....

2.  به رفتارهای خودم که فکر می کنم خنده ام می گیره، همون سیر همیشگی،مثل بقیه ی مردم: چس ناله ها و بدبختی ها برای وبلاگ( یا توئیتر) و چیزهای جذاب و لحظات خوب برای اینستاگرام!

از این رفتار متنفرم،اما دارم به سمتش کشیده میشم،ناخودآگاه!

این خاصیت فضای مجازی هست یا ما میتونیم روش کنترل داشته باشیم؟ این کنترل اصلا از چه نوعی هست؟

۱ موافق ۰ مخالف

ذاتِ پلیدِ یک پری

1. علت داغون بودن اساسی چند روزِ گذشته کشف شد!

راستش قبلا ها در این مواقع "ک" عزیزم پیشم بود و همه ی غرغرها و داغونی هام رو براش می گفتم اما الان دیگه هیچ دوست بدون فاصله ای ( فاصله جغرافیایی) کنارم نیست. به راستی که خواهر از نعمات برتر این دنیاست،برای بار چند هزارم!

2. بدون شرح:))))


۲ موافق ۰ مخالف

زندگی ادامه داره،خب؟

تو تاریکی روی تخت نشستم با نور صفحه ی گوشیم دارم کلمه میخونم،همراه با وویس خودم( دارم سعی میکنم با صدام آشتی کنم!).حال ندارم پاشم برم چراغ رو روشن کنم،مثل شب هایی که توی تخت کتاب میخونم و دلم میخواد مثل مستربین یه تفنگ داشتم که موقع خواب به جای پاشدن از سر جام،با اون میزدم لامپ رو میترکوندم.

مامان میاد تو،چراغ رو روشن میکنه،پرده رو میکشه پایین و زیر لب یه فحشی بهم میده و میره!

24 ساعت کمه خدایی،ملت چجوری به همه چیشون میرسن؟ من چرا نمیتونم همه رو با هم منیج کنم؟!

فردا صبح تن لشم رو جمع میکنم، میرم واسه شناسنامه و کارت ملی جدید اقدام کنم،توی راه برگشت هم، چند رنگ فابریانا می خرم،میخوام برای دیوار اتاقم پروانه درست کنم،خیلی هم لوس و تین ایجر طوری ،گور بابای دنیا :-P 

پ.ن: کاش یه جا بود مخصوص چس ناله،آدم خجالت هم نمی کشید از این کار،جدی اِنی وِی؟

۱ موافق ۰ مخالف

-

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

share your best moments

"ح" از پیش استادش که میاد بهم زنگ میزنه.بهم زنگ زده بگه که استاد سخت‌گیرش چقد از کارش خوشش اومده، با ذوق همشو برام تعریف می‌کنه و منم با ذوقی مضاعف گوش میدم.بهش میگم دیدی بهت گفتم استرس نداشته باش، آخرش میری و میترکونی.
چقد خوبه آدم یه رفیق اینجوری داشته باشه، یه رفیقی که خوشی‌ها و موفقیت‌هاش رو باهات سهیم بشه، یه رفیقی که اونقدر بهت حس خوب داشته باشه که موقع شادیش به عنوان اولین نفر به تو زنگ بزنه.
کاش نه فقط موقع ناراحتی‌ها و غم،بلکه مواقعی که خوشحالیم هم یه نفر رو داشته باشیم که حسمون رو باهاش شریک بشیم.
کاش عادت کنیم به شریک شدن توی خوشی بقیه. اینجوری هم حال خودمون بهتر میشه هم حال اطرافیانمون.
(این نکته رو قبلا توی قسمت دوم این فایل‌ صوتی شنیده بودم.)
۲ موافق ۰ مخالف
gahneveshtha@yahoo.com
دوستان وبلاگ نویس اگه رمز خواستید در خدمتم.
نظرات غیر فعاله، اما اگه نظری داشتید برام بذارید، خوشحال میشم و در اسرع وقت جواب میدم:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان