1. امشب می خواستم بچه ها رو زیر یه پست اینستاگرام منشن کنم، یادم رفت تیک رو بردارم، یه گروه تشکیل دادم. 3 تایی 1 ساعت صحبت کردیم و نگم که چه نتایج و تصمیمات مهمی تو اون گروه گرفته شد. یه جورایی سرنوشت ساز شد اون گروه اشتباهی.

+ شاهکار اصلی اسم گروه بود، حیف که دست و بالم بسته است.

2. دیشب از فشار عصبی با یه حال افتضاحی خوابیدم و کل شب رو هم کابوس دیدم، صبح از خواب که بیدار شدم، اینترنت گوشی رو روشن کردم تا یه پیام بلند بالا بفرستم برای کسی که باهاش کار می کنم، که دیدم دوستم یکی از عکس هایی که گرفته بودم و چند وقت پیش براش فرستاده بودم رو با ترانه ای که خودش گفته پست کرده و چه عجیب ترانه روی عکس نشسته بود. حالم بهتر شد خیلی، درست زمانی که داشت از خودم بدم میومد، حس مفید بودن کردم.

 یعنی می خوام بگم این اینستاگرام هم که همیشه ازش می نالم قشنگی های خودشو داره:))