الان 2 هفته است با خودم میگم دختر کاش میشد یه کوله برداری، یه بلیط قطار بگیری و بری، فقط بری و دور بشی از همه چی. ارتباط برقرار کردن با آدم ها ازم انرژی می گیره، خوبه ها، اما خستم می کنه، مستهلکم می کنه، این که همش باید همه چی رو care کنی...

اما نشد، یعنی خب به گزینه های ممکن فکر کردم و در نهایت کسی رو پیدا نکردم. از طرفی هم جرات تنها رفتن رو ندارم. دیگه نهایت کاری که کردم این بود که دیروز توی ولیعصر راه برم و مردم رو تماشا کنم. دلم زار زدن میخواست اما فقط مثل همیشه یه لبخند احمقانه روی لبم بود.

بعدش هم 4-5 کیلومتر از مسیر پرتی که هیچ آدم عاقلی پیاده نمیره رو راه رفتم و از زیادی آکوارد بودن قضیه سعی کردم تصور کنم که دارم توی یه شهر غریبه قدم می زنم. با خودم گفتم فکر کن تنها اومدی سفر و این مسیر هم برات غریبه است.

و خب در نهایت خزیدم توی خونه، و در ساعت 4:37 بعداز ظهر یک روز ابری، قرمه سبزی که شب تا صبح قل زده بود رو خوردم و بعدش پتو رو در آغوش گرفتم و با خودم زمزمه کردم دور خواهم شد از این خاک غریب.