۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

آرزوهاتو بغل کن...

دیشب گفتم دختر تو باید فردا رو بترکونی، وگرنه حالا حالاها سرپا نمیشی.

امروز از خودم و ارائه‌ام راضی بودم، با این حال که از بس سعی کردم بلند و با صلابت حرف بزنم، آخرش دیگه نفس کم آورده بودم، با این که اونقدر گرم شده بودم که از وقت تعیین شده تجاوز کردم، اما از خودم راضی بودم. استادم ازم راضی بود و برق رضایت رو توی چشماش می‌دیدم. من آخرین نفر بودم و بالاترین نمره رو بهم داد. اینش برام مهم نیست، همون برق رضایت حالم رو خوب کرد.گفته بودم که بهم دستاورد بده، هر چند کوچک...

نسکافه‌ی عزیزم با شکلات تلخ 96% رو در حین گوش دادن به آلبوم قمیشی بلعیدم، فردا هم قراره دختر جانمان رو ببینم. بیخیال بقیه‌ی چیزا، با همینا حالم خوبه الان:)

  • ۳ | ۰
    • یک پری
    • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

    از سری سر و ته ندارها (1)

    حدود ساعت 10 خسته و کوفته از راه رسیدم.از صبح دانشگاه و کلاس زبان بودم، گرسنه بودم و اگه قهوه و کیک قبل کلاس زبان نبود، تا حالا از حال رفته بودم. اما همه ی خستگی ها و فکر و خیال ها رو ریختم بیرون و با شوق در رو باز کردم و بلند سلام کردم. همون موقع ورود، گل جدید س، توجهم رو جلب کرد و ذوقم رو نسبت بهش بلند اعلام کردم.در یخچال رو باز کردم و کوبیده ی مزخرف سلف رو آوردم بیرون و از بچه ها تشکر کردم. در همون بین تلگرام رو هم چک کردم. م ساعت 7:30 با استادش قرار داشت! همراه با ایموجی خنده بهش پیام دادم چی شد؟ سالمی؟ 1 دقیقه بعد در اتاق رو زد و وارد شد.حالش نسبت به بعد از ظهر هم داغون تر بود و روی تبخال لبش هم پماد مالیده بود. اومد نشست و شروع به درد و دل کرد، دیگه بریده بود. بقیه ی هم اتاقی هام هم جمع شدند دورمون. حالا 5 تا آدم بودیم با یه سری درد مشترک. توقعات بی حد و حصر و بیجای استادهای بی سواد و سطحی نگر، نگاه بالا به پایینشون، آینده ی مبهم و تیره و تارمون و....
    م یک ساعتی موند و رفت، اون بین مامان هم زنگ زده بود که نفهمیده بودم. خودم دوباره زنگ زدم بهش. کوبیده رو گذاشتم روی گاز و رفتم صورتم رو شستم.
    سعی کردم غذا رو هول هولکی بخورم تا هم مزه اش رو نفهمم و هم زودتر چراغ رو خاموش کنم، چون بچه ها خوابیده بودند و میدونستم به نور حساسند. در همون حین به نون تکست میدم: فکر می کنم هیچ کس هیچ موقع منو به خاطر خودم نخواسته...

  • ۱ | ۰
    • یک پری
    • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

    فکر کنم باید دوباره بشینم آنشرلی ببینم و باهاش همذات پنداری کنم:)

    1. من که توی دانشگاه قبلی جزو ساده‌ترین دانشجوها بودم، اینجا بین این هم‌کلاسی‌های جدیدم جزو قرتی‌ترین افراد حساب میشم. جدا با این‌که لباس‌های پوشیده‌ای میپوشم اما گاهی اوقات احساس معذب بودن می‌کنم، اینا چرا فکر می‌کنن فقط باید مانتوی مشکی بپوشن؟ من که بیشترین وقتم توی دانشگاه و کتابخونه می‌گذره چرا باید خودم رو از نعمت پوشیدن لباس‌های رنگی و مختلف محروم کنم؟ همون که همیشه مقنعه سرمونه بس نیست؟ 

    + تازه الان دارم فکر می‌کنم که فردا با این موهای قرمز چقدر توی چشم خواهم بود، اما doesn't matter,take it easy :))))

    2. جشن ازدواج دوستت فقط اونجاش که وسط پیست رقص با فحش با عروس حرف میزنی و کلا هر چقدر دوست داری دیوونه بازی درمیاری:D

    + عروس گفته عروسی دیگه دعوتمون نمی‌کنه، فک کنم تا اون موقع باید بچه‌های خوبی باشیم :)))))))

    3. خیلی وقته دیگه توی گروه فامیلی حرف نمی‌زنم، هر از چند گاهی هم که چیزی میگم به غلط کردن راضی میشم، می‌میری این دهن بی صاحاب رو ببندی آخه؟ کاش کلا می‌شد باهاشون قطع رابطه کرد، همه جوره روی مخن! شاید هم من زیادی حساس شدم.

  • ۴ | ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • یک پری
    • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

    کولی

    1. دیشب تازه فهمیدم چه غلطی کردم و عمق فاجعه برام روشن شد. متاسفانه هفته‌ای 3 بار به مدت 1 ماه و نیم قراره این وضع تکرار بشه.

    2. فکر می‌کردم همه چی جدی تر از این حرفا باشه.یعنی برای من جدی بود. راستش بعد از این همه کلاس زبان مختلف رفتن، قبل از کلاس استرس داشتم. اما بعد فهمیدم خبری نیست و همه چی مثل جاهای دیگه است. توی ذوقم خورد.

    3. معلمم ازیناست که قیافه، حرکات، ادا و اطوار و نگاهش منو یاد یه نفر یا چند نفر میندازه، اما متاسفانه یادم نمیاد کی. شاید بعدا فهمیدم. مثل TA احتمالمون که جلسات آخر فهمیدم منو یاد کی مینداخت و دیگه سر کلاسش نرفتم.

    4. خسته شدم از این‌که هر شب دارم تعهد میدم. لعنت به این خوابگاه.حس یه مجرم‌ بی‌گناه رو دارم. هر شب تعهد میدم که دیگه دیر نرسم و هر شب هم همون برگه‌ی کوفتی رو دوباره امضا می‌کنم. حس مسخره شدن بهم دست میده. راستش فقط برای این برگه رو امضا می‌کنم چون شرمم میشه از بحث کردن با آقای نگهبان پیر دم در. بیچاره برای یه لقمه نون و کاری که بهش دیکته شده، چرا باید غرغرهای امثال ما رو هم تحمل کنه؟

    5. به مرحله‌ای رسیدم که دلم می‌خواد شب که میرسم، فرد یا افرادی منتظرم باشند. وارد خونه‌ی خودم بشم، خونه‌ای با وسایل خودم، گلدون‌های خودم. نه یه اتاق عاریه‌ای با افرادی که خوبن اما همیشگی نیستند، متعلق به تو نیستند. حقیقتا خسته شدم از این وضع زندگی و چیزی که این مسئله رو بغرنج می‌کنه این هست که هیچ امیدی به بهبود ندارم. واقع‌بینانه که نگاه کنم سبک زندگی من تا آخر عمر همین خواهد بود. شاید حتی بدتر. بالاخره وضع الانم بهتر از اینه که شب که میرسم با خونه‌ی سرد و تاریک روبرو بشم. جدا چجوری میشه به این وضع عادت کرد و حتی ازش لذت برد؟ چجوری میشه که این جزئیات مثلا برای من مهمه اما برای یه نفر دیگه، نه؟ مشکل اینجاست که دیگه به خونه‌ی پدری هم حس تعلق ندارم. احساس کولی بودن دارم.

    پ.ن: خیلی پراکنده نوشتم، برای همین شماره زدم.

  • ۳ | ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • یک پری
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    all I need

    1. بهم زمان بده، ابهام رو ازم بگیر و بهم دستاورد( achievement) بده، احساس خوشبختی می‌کنم.
    2. مرسی از دوست عزیزی که حتی اسمش رو نمی‌دونم اما دیشب بعد از نیومدن اتوبوس، توی سرمای استخوان‌سوز و جای نه چندان امن، تا مترو همراهیم کرد و برام داستان فیلم شبیه موقعیتمون رو تعریف کرد تا سرگرم بشم و کلا بهم امنیت داد. قطعا یکی از خوش‌شانسی‌های زندگیم این هست که توی موقیعت‌های بد با آدم‌های خوبی روبرو میشم.
  • ۴ | ۰
    • یک پری
    • جمعه ۳ آذر ۹۶
    gahneveshtha@yahoo.com
    دوستان وبلاگ نویس اگه رمز خواستید در خدمتم.