۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

زخم عمیق

امروز اون پام که 4 سال پیش شکسته بود، یه ذره پیچ خورد. الان حسابی درد می‌کنه. آره زخم‌های عمیق و کاری حتی بعد از گذشت چند سال هم، کامل خوب نمیشن.

فردا که بشه، 4 ساله که نیست. 4 ساله که یه زخمِ باز، مونده روی سینه‌ام. زخمی که با هیچ مرهمی التیام پیدا نمی‌کنه. آره بعضی از زخم‌ها هم اینجورین، تا آخر عمر باید باهاشون ساخت، باید باهاشون مرور خاطره کرد، اشک ریخت، حسرت خورد، خشم داشت... باید باهاشون زندگی کرد، باید باهاشون مرد...

+ جای خالی‌اش...

  • ۵ | ۰
    • یک پری
    • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

    اشتباه تاریخی

    1. امشب می خواستم بچه ها رو زیر یه پست اینستاگرام منشن کنم، یادم رفت تیک رو بردارم، یه گروه تشکیل دادم. 3 تایی 1 ساعت صحبت کردیم و نگم که چه نتایج و تصمیمات مهمی تو اون گروه گرفته شد. یه جورایی سرنوشت ساز شد اون گروه اشتباهی.

    + شاهکار اصلی اسم گروه بود، حیف که دست و بالم بسته است.

    2. دیشب از فشار عصبی با یه حال افتضاحی خوابیدم و کل شب رو هم کابوس دیدم، صبح از خواب که بیدار شدم، اینترنت گوشی رو روشن کردم تا یه پیام بلند بالا بفرستم برای کسی که باهاش کار می کنم، که دیدم دوستم یکی از عکس هایی که گرفته بودم و چند وقت پیش براش فرستاده بودم رو با ترانه ای که خودش گفته پست کرده و چه عجیب ترانه روی عکس نشسته بود. حالم بهتر شد خیلی، درست زمانی که داشت از خودم بدم میومد، حس مفید بودن کردم.

     یعنی می خوام بگم این اینستاگرام هم که همیشه ازش می نالم قشنگی های خودشو داره:))

  • ۶ | ۰
    • یک پری
    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶

    bitter but true

    دیروز سر کارگاه یکی از بچه ها می‌گفت وقتی کاری که عاشقانه دوستش داری و حس معنوی بهش داری، بشه شغلت، اون وقت گند زده میشه به تو و اون کاره و رابطتون. "درست مثل وقتی که با معشوقه‌ات ازدواج کنی."

    تعبیر جالبی بود، از اون موقع رفته روی مخم.

  • ۳ | ۰
    • یک پری
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    معنای شما چیه؟

    چند ماه هست که این مسئله‌ی معنای زندگی، بدجوری ذهنم رو درگیر کرده. خب قطعا ما به دنیا نیومدیم که بخوریم و بخوابیم و تولید مثل کنیم و بعد بمیریم و بشیم جزئی از خاک.( مادی‌ترین نوع تفکر رو در نظر گرفتم.)

    هر روز از خودم می‌پرسم پس برای چی داری جون می‌کنی؟ اگه بنا به پروسه‌ی بالا باشه که پس این همه بدو بدو و استرس و گرفتاری چیه این وسط؟ این همه سگ دو می‌زنیم که بهتر زندگی کنیم؟ بهتر چه معنایی داره برای هر کدوممون؟ یا این‌که اگه بخوام دقیق‌تر بگم اون کلمه‌ی "بهتر" توی هر مرحله‌ی زندگی هر آدمی چه معنایی داره؟ مثلا توی 30 سالگی بهتر زندگی کردن یعنی خونه‌خریدن و توی 40 سالگی یعنی خونه‌ی 70 متری رو تبدیل به خونه‌ی 100 متری کردن؟ یعنی من به دنیا اومدم که درس بخونم، کار کنم، زندگی راحتی رو بگذرونم و بمیرم؟

    راستش اگه اینجوری بخوام فکر کنم هیچ انگیزه‌ای برای ادامه ندارم. معنای زندگی چیزی فراتر از این حرفاست. اون رسالتی هست که تو براش پا به دنیا گذاشتی. اون چیزی هست که تو رو از برادرت، هم کلاسیت، دوستت و... متمایز می‌کنه. اون چیزی هست که بعد از مرگت قراره بمونه، قراره مردم تو رو با اون چیز یاد کنند. قراره یه اپسیلون هم که شده دنیا رو جای بهتری کنه.

    این روزها دارم روی موضوع مقاله‌ای که قراره بنویسیم سرچ می‌کنم، به صورت خواسته و نخواسته وارد یه مسئله‌ی پزشکی شدم. راستش اولش هدفم از ورود به حوزه‌ی سلامت، موقعیت خوب احتمالیش در آینده‌ام بود. اما یه کم که جلو رفتم دیدم این حوزه رو دوست دارم، چون با آدم‌ها سر و کار داره، چون نتیجه‌ی کارت ممکنه اندازه‌ی یه ارزن هم شده زندگی یه سری آدم رو با کیفیت تر کنه. مخصوصا اگه این مسئله به زنان مربوط باشه. کسانی که همیشه در طول تاریخِ دنیا، بهشون اجحاف شده و دنیا جای خوبی برای زندگی اکثرشون نیست.

    آره من یه قدم به پیدا کردن معنای زندگیم نزدیک شدم. راستش هیچ موقع پول درآوردن و پول خرج کردن خوشحالم نکرده، شاید برام وسیله بوده اما نمی‌تونم به صورت هدف بهش نگاه کنم. من بدون پولِ زیاد هم میتونم احساس خوشبختی کنم. پس چیزهای مادی و بالابردن حجم سرمایه‌ی خودم یا یه شرکت نمی‌تونه بهم انگیزه و امید بده.

    شاید به نظرتون دارم کلیشه‌ای صحبت می‌کنم، اما اگه اسمش کلیشه باشه، درست‌ترین کلیشه‌ی زندگی من همینه. همین‌جور که به خیلی از چیزها مثل میهن پرستی یا دین و... اعتقادی ندارم و در موردش هیچ شعاری ندارم بدم، اما با افتخار کمک به آدم‌ها و بالا بردن کیفیت زندگیشون و تغییر فرهنگ و سطح رضایت آدم‌ها از زندگی، کلیشه‌ی مورد علاقه‌ی منه :)

    + بشنویم

  • ۴ | ۰
    • یک پری
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶

    روزی که به خیر گذشت

    با این‌که دیروز هر کی بهم می‌رسید و از اوضاعم مطلع میشد، امید به زندگیش یه 10 سالی بالاتر می‌رفت و بهم پیشنهاد خودکشی می‌داد، امروز نه تنها به خودکشی فکر نمی‌کردم خیلی هم خوب بودم، دیشب خیلی کم خوابیدم اما سرحال بودم.

    امروز حس کردم چقد هم‌کلاسیامو دوست دارم.( اکثرشون رو) "م" مثل همیشه کنارم بود، "الف" داوطلبانه اومد بهم کمک کرد، "ر" با حرف‌های امید بخش و مثبتش حالمو بهتر کرد و کلا همه خیلی خوب بودن. جَومون رو دوست دارم.

     امتحان سه‌شنبه‌ام عقب افتاد و خوشحال‌تر شدم. بعد از ظهر هم رفتم گردهمایی انجمن. علاوه بر این‌که یه چندتا از دخترای کلاس دکتر رو دیدم، در کمال تعجب و خوشبختی الف هم اومده بود ، آخرین بار سر افطاری دیده بودمش، با کاپشن جذاب‌تر شده بود لعنتی، دیگه گفتم امروز روز منه :)))))))) گردهمایی هم بد نبود، استاد گوگولی "ع" اینا هم جزو سخنران‌ها بود، خیلی خوب بود. دلم می‌خواست یکی از گزینه‌های استاد راهنمام باشه.

    الان هم منتظرم ببینم یه ایمیلی بهم میرسه یا نه، اگه نیاد خوبه، اگر هم بیاد خب حتما صلاح بوده، من تلاشم رو کردم :)

    + اومدن آلبوم جدید اونسنس هم از امید به زندگی‌های چند روز اخیر بوده :D

  • ۵ | ۰
    • یک پری
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶

    جن‌زده

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • یک پری
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

    وقتی نیچه گریست (3)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • یک پری
    • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶

    داری اشتباه میزنی:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • یک پری
    • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶

    * People hearing without listening

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • یک پری
    • جمعه ۵ آبان ۹۶
    gahneveshtha@yahoo.com
    دوستان وبلاگ نویس اگه رمز خواستید در خدمتم.