گاه‌نوشت‌های یک پری

می نویسم تا خفه نشم،همین!

آرامش دوست داشتنی

ساعت 8 صبح داشتم از کوچه ای رد می شدم که یکی از رفتگرهای محترم شهرداری رو دیدم که نشسته توی کوچه روی زمین و با یه لبخند قشنگ داره نون و پنیر و چایی می خوره،اون قدر آرامشش جذبم کرد که دلم خواست می رفتم پیشش میشستم و می گفتم یه لقمه هم برای من میگیری؟

همچین حسی رو یک بار دیگه هم تجربه کردم.داشتم از ضلع شمال شرقی میدون ونک رد می شدم و طبق معمول هم دیرم شده بود و تقریبا به حالت دو بودم.چشمم افتاد به پسری که روی یکی از نیمکت های سنگی نشسته بود و داشت سیگار می کشید و به مردمی که در حال رد شدن بودند نگاه می کرد.یه بی خیالی عجیبی توی حالتش بود.قطعا اگر می رفتم کنارش میشستم می زد روی شونه ام و می گفت بیخیال رفیق حالا 10 دقیقه هم دیر برسی به جایی بر نمیخوره. :-D 

۱ موافق ۰ مخالف
اون پسره احیانا من نبودم  :)))))))))😄😄😄

شاید:-D 

کاش مورد دوم به تور من میخورد:)

که چی بشه؟!!

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
gahneveshtha@yahoo.com
دوستان وبلاگ نویس اگه رمز خواستید در خدمتم.
نظرات غیر فعاله، اما اگه نظری داشتید برام بذارید، خوشحال میشم و در اسرع وقت جواب میدم:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان